آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

سه شنبه 23/2/1393 و سفر به کاشان

سلام  به همه ی دوستای گلم و گل پسری خودم آراد خان سه شنبه هفته قبل که مصادف بود با ولادت حضرت علی و روز پدر (به بابا جون خودم و همسر مهربانم ب اندکی تاخیر تبریک میگم) و روز تعطیل بود فرصت رو غنیمت شمردیم و راهی کاشان  شهر گلاب و گل شدیم و آقا پسری ما هم برای اولین بار شهر کاشان رو  دید و لذت برد.  بعد از جمع و جور کردن وسایل سفر به اتفاق مامانی و بابایی و  خانواده دایی راهی سفر شدیم. گل پسر ما هم در ابتدای را پسر آقایی بود و بعد از اینکه شیرش رو حسابی خورد خوابید و مامان جون رو اصلا اذیت نکرد. تقریبا تا نصف راه که رفتیم  ایه جای خوش آب و هوا و کویری نگه داشتیم و...
28 ارديبهشت 1393

شنبه 27/2/93 و پارک

سلام به همه ی دوستای گلم و گل گل خودم آراد نفس مامان دیروز غروب با بابایی پسر گلمون رو بردیم پارک نزدیک خونه تا یه کمی بازی کنه و حال و هوای گل پسری عوض بشه آخه بچه ام از صبح تو خونه منتظر تا مامان و باباش از سرکار بیان. گل پسرم هم خوابش میومد و هم دلش میخواست بازی کنه. وقتی گذاشتیمش توی تاب و هلش میدادیم حسابی خوابش چند برابر می شد و به زور چشماش رو باز می کرد و یه نگاهی از روی رضایت می زد و یه لبخند خوشگل هر چند یه کم بعد خواب از سرش پرید و شروع کرد به شیطنت این هم یه گزارش تصویری   امان از دست این بابای نگران که تو تمام عکس های پسری یا دستش یا پاش حضور داره ...
28 ارديبهشت 1393

در حکایت نمایشگاه کتاب

سلام و صد سلام به آقا پسری گل پسری آراد خان مامان و بابا جمعه صبح قرار بر این شد که ما آقا پسر رو ببریم نمایشگاه کتاب تا هم برای مامان جون یه چند تا کتاب بخریم و هم یه چند تا کتاب برای آقا آراد و یه چند تایی هم اسباب بازی مناسب سن گل پسرم خلاصه اینکه ساعت یازده از خونه راه افتادیم -  بماند که تقریبا یه نیم ساعتی طول کشید تا آراد خان رو از خواب بیدار کنیم  و راه بیفتیم - اوایل خیلی خوب بود و تقریبا اتوبان ها هم خلوت ولی یه کم که جلوتر رفتیم یواش یواش ترافیک شروع شد و آقای آراد ما هم کم طاقت. تقریبا بعد از اینکه دور مصلی رو یه طواف کامل کردیم و جای پارک هم پیدا نکردیم از رفتن به نمایشگاه منصرف شدیم چون پسری دیگه کاملا کلافه ...
20 ارديبهشت 1393

یکشنبه شب وآراد خان با پتو

گل پسری مامان عشق قشنگ مامان سلام این عکسای خوشگل رو دیشب موقع خواب از شما گرفتم  وقتی که رفته بودم مسواک بزنم تا بخوابیم وقتی اومدم دیدم شما خودت رو شکلات پیچ کردی قربونت برم مامان جونی   ...
15 ارديبهشت 1393

شنبه 13/2/93

سلام به پسر گل خودم دیروز طبق عادت معمول اومدم خونه ی مامانی و بعد از یه کم استراحت با پسر گلم رفتم خونه. البته ناگفته نمونه که چند تا عکس خوشگل از گل پسری گرفتم نو خونه مامانی این هم آقا آراد و گل پسر ما پوریا خان که دیگه آقا شده آقا آراد ما هم از اونجایی که حسابی خوابش میومد بعد از اینکه بچه ام حسابی شیر خورد و یه کم باز یکرد خوابید و من هم شروع کردم یه شامی گذاشتم و تا تصمیم گرفتم یه چرتی بزنم بابا جونی از راه رسید و بعد از سر و صداهای بابا آقا آراد هم از خواب بیدار شد  و شروع کرد به لج بازی و هرچقدر هم شیر می خورد چون خوابش میومد ساکت نشد که نشد برای همین تصمیم گرفتیم تا بریم دندون پزشکی تا من از...
15 ارديبهشت 1393

جمعه 12/2/93

سلام به روی ماه گل پسر مامان و بابا آراد گلم پسر جونی ما این روزا دیگه حسابی بازیگوش شده و دیگه اصلا اجازه نمیده مامان و بابایی یه چند دقیقه آروم و قرار بگیرن. تا میایم به استراحت و دو کلمه صحبت کردن شما شروع می کنی به بازی و جیغ و داد که چرا با من صحبت نمی کنید؟؟؟ دیروز جمعه من و شما و بابایی تصمیم گرفتیم بریم برای آقا پسری یه کم لباس خنک بخریم چون یا لباساش براش بزرگ هستن یا کوچیک شدن. خلاصه رفتیم و نزدیک خونمون یه کم خرید کردیم برای گل پسر و البته بابا جون هم بد به حالش نشد چون برای ایشون هم یه جفت کفش خریدیم و تو راه برگشت هم پسر ما که حسابی خسته شده بود تو ماشین خوابید. وسطای راه بود که تصمیم گرفتیم تا بریم بیرون...
13 ارديبهشت 1393

پنج شنبه4/2/93

عزیز دلم مادر سلام گل پسر پنج شنبه ای که گذشت خیلی خیلی خوب بود چون من و گل پسرم با هم دیگه تو خونه بودیم و تونستیم کلی بازی کنیم هر چند آقا پسری طبق عادت معمول مامانش رو اذیت می کرد و بعضی وقتها هم لجبازی ولی همه ی این کارهات هم شیرینه مامان جون و اما تازگی ها یاد گرفتی هر جا که بری خراب کاری کنی دیگه سینه خیز رو حسابی حرفه ای می ری و کافی سفره غذا هم باز باشه شما رو نمی تونیم از اونجا بکشیم بیرون  با یه دست برنج تو سفره رو چنگ میزنی با یه دست قاشق و چنگالا رو برمیداری با یه دست آب رو برمی داری خلاصه اینکه ما نمیتونیم در کمال آرامش یه وعده غذایی بخوریم عشق مامان از درس خوندنمون هم اگه بگم که دیگه واویلا تا کتا...
7 ارديبهشت 1393

شنبه 6/2/93

سلام سلام سلام پسر گل مامان سلام دیروز که مامان از سرکار اومد طبق معمول شما رو از خونه ی مامانی برداشتم و رفتیم خونه خودمون البته بابایی مهربون زحمتش رو کشید ما که همیشه شرمنده زحمات بابایی هستیم. رفتیم خونه و بعد از اینکه یه شیر حسابی خوردی خوابیدی و مامان هم هرچقدر تلاش کرد تا یه چرتی بزنه نشد که نشد .خلاصه تا اومدن بابایی شما خوابیده بودی و همین که بابا جون زنگ خونه رو زد بیدار شدی و کلی با دیدن بابا ذوق کردی و مشغول بازی با بابا جون و من هم تونستم تو این مدت یه کم به کارام برسم. شب هم طبق عادت معمولت دیر خوابیدی ساعت دوازده بود و نمیدونم که چرا اینقدر دیشب بد خواب شده بودی و همش تو خواب نق نق می کردی صبح هم تا بقلت کر...
7 ارديبهشت 1393

آراد سوار بر اسب راهوار خویش

گل پسر من الان تقریبا پنج روزی میشه که سوار روروئک میشه و هر وقت میذاریمش اونجا کلی ذوق و جیغ و داد میکنه. عزیز دلم خنده هات تموم زندگی مامان و باباست پسر جونم همیشه همیشه بخند. و این هم یه عکس بدون شرح ...
7 ارديبهشت 1393